دل ز چشم و ابروی جانانه میگوید سخن
گاه از مسجد گه از میخانه میگوید سخن
از خیال گردن ساقی و چشم مست او
دل مدام از شیشه و پیمانه میگوید سخن
هست نخل و بید پیش اره یکسان همچنان
عشق با هرکس به یک انداز میگوید سخن
بیم تیغ ابروش نگذاشت دم در هیچکس
نرگس او همچنان مستانه میگوید سخن
این غزل از پرتو صائب به من واقف رسید
از زبان شمع این پروانه میگوید سخن