نیم غمگین دل و دین صبر و طاقت گر رمید از من
به این شادی که باری خاطری یار آرمید از من
به تلخی مردم و هرگز نگفت آن لبشکر گاهی
کجا رفت آنکه گاهی زهرچشمی میچشید از من
به ایمای عجب آن ابروی مردانه میگوید
که بهر قفل هر مشکل توان جستن کلید از من
چه کردی ای فلک از آستانش دورم افکندی
گه و بیگاه فریادی به گوشش میرسید از من
به بیدادی که آن کافر مرا کشت است میترسم
که در محشر برانگیزد به یک عالم شهید از من
تجارتپیشهٔ عشقم زیان از سود نشناسم
سروسامان به اندک عشوهٔ بتوان خرید از من
چو رنگ و بوی گل با یار در یک پیرهن بودم
کنونم بر سر افشاند آستین دامن کشید از من
خلاف عادت آن مه روی میپوشد ز من واقف
خدا ناخواسته او را مگر چشمی رسید از من