واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۱

سرمه‌سا چشم تو کرد این همه بیداد به من

که نماند است دگر طاقت فریاد به من

برگ گل باد صبا در قفس من افکند

رقعه‌ای داشت ز یاران وطن داد به من

یار دیرینهٔ من دل که سلامت بادا

دیر بگذشت سلامی نفرستاد به من

کرده‌ام کوهکنی بادیه‌پیمایی هم

بعد ازین تاچه کند عشق تو ارشاد به من

نالهٔ بی‌محل از من به قفس سرزده است

سرگران است چرا حضرت صیاد به من

نیستم قابل تعلیم من خونین دل

طفل اشکم چه کند کوشش استاد به من

تو برو واقف اگر جای دگر هست تو را

که فتادن به دیار او خوش افتاد به من