واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۰

دل رفت ز من پی نکویان

جان نیز پی سراغ‌جویان

در دیده سیاهم نماند است

از حسرت این سپیدرویان

ای کاش دو گوش من شود کر

یا گنگ شوند پندگویان

فریاد که روز ما سیه شد

از دولت این سیاه مویان

خوش باش که می‌روم ز کویت

دست از تو به آب دیده شویان

زین باغ گلی نداد دستم

رفتم دل پاره پاره بویان

واقف چو شمع رفتم آخر

زین بزم به داغ شعله خویان