واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۴

سنگسارم کرد آن مه مهربانی را ببین

ناله‌ای هرگز نکردم سخت‌جانی را ببین

مدعی بر مرگ من صد ره گواهی داد و او

زنده پندارد هنوزم بدگمانی را ببین

درد بی‌پرواییش افکنده بر بستر مرا

کاش کس گوید به او گاهی فلانی را ببین

جلوهٔ آن ماه زرین پوشم از بی‌طالعی

برق خرمن شد بلای آسمانی را ببین

شب به شاخی روز بر شاخی کشم واقف صفیر

بلبل این گلشنم بی‌آشیانی را ببین