واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۹

پیکان یار بس که شکست استخوان من

نگشاد تیر آه دل سخت جان من

کو مشفقی که بعد هلاک من حزین

سازد رقم به خون جگر داستان من

هر بوالهوس کجاست سزاوار دوستی

دشمن مشو به جان رقیبان به جان من

بعد از پریدن من ازین باغ ای فلک

تسلیم عندلیب کنی آشیان من

پیدا که می‌کند من گم‌گشته را دگر

گر تیر غمزهٔ تو نجوید نشان من

بگذار تا عتاب تو مخصوص من شود

نامهربان به غیر مشو مهربان من

من آن نیم که راه وفای تو گم کنم

صد ره اگر کنی به جفا امتحان من

تحریر می‌کند به سگش نامه‌های شوق

در زیر خاک هر قلم استخوان من

واقف نوشتی این غزل من به خون دل

شاباش مهربان من و قدردان من