واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۸

غم دوش در عزای دل مبتلای من

می‌کرد خاک بر سر و می‌گفت وای من

در آشیانه خواب نمی‌آید چه شد

شاید که ساختند قفس از برای من

آن تنگ عیش غنچهٔ این گلشنم که صبح

گاهی دمی نزد که شود دل‌گشای من

تا بازگردم از ره خونخوار عاشقی

دل هر قدم چو آبله آفت به پای من

تا رفته‌ای به کلبه من عیش ره نیافت

غم گشته حاجب در محنت‌ سرای من

در ورطه‌ای فتاده‌ام از گریه کز سرم

بیگانه‌وار می‌گذرد آشنای من

تا ابروی تو قبلهٔ حاجات من نشد

هرگز نشد قرین اجابت دعای من

دیوانه‌ گشته‌ام به سر زلف تو قسم

زنجیری انتخاب مکن از برای من

واقف مرا ز سایهٔ خود هم بود هراس

افتاده بس‌که بخت سیه در قفای من