واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۶

بستهٔ زنجیر گیسویت نه من صد همچو من

کشتهٔ شمشیر ابرویت نه من صد همچو من

...

خستهٔ چشمان جادویت نه من صد همچو من

هر طرف هنگامهٔ خونابه افشانیست گرم

ای کباب آتش خویت نه من صد همچو من

در حریمت جابه‌جا دارد غریبی خانه‌ای

بی‌وطن افتاده در کویت نه من صد همچو من

هر صحر گل در هوای تو گریبان می‌درد

ای دماغ آشفتهٔ بویت نه من صد همچو من

عالمی را زخم شمشیرت به خاک و خون نشاند

ای هلاک دست و بازویت نه من صد همچو من

مانده همچون صورت دیوار از حیرت به‌جا

پشت بر دیوار از رویت نه من صد همچو من

در هوایش همچو قمری طوق در گردن بسی است

مبتلای سرو دلجویت نه من صد همچو من

این غزل واقف به طرز خاص کردی آفرین

بندهٔ طبع سخنگویت نه من صد همچو من