واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۳

بر سر دل مرا عتاب مکن

باش جان هم ببر شتاب مکن

دل که پروردش از نمک لب تو

ترک بدمست من کباب مکن

خانهٔ دشمنان مرو دیگر

خانهٔ دوستان خراب مکن

غم او بر سر شبیخون است

امشب ای دیده میل خواب مکن

صبر کن کشته می‌شوی ای دل

همچو سیماب اضطراب مکن

من گرفتم گناه من عشق است

این‌قدر هم مرا عذاب مکن

ما گذشتیم از سر دل خویش

زلف را گو که پیچ و تاب مکن

خون گرم من آتش است آتش

زان سرانگشت را خضاب مکن

گفتم افسانهٔ مرا بشنو

گفت زینسان مرا به خواب مکن

فکر ویرانی دل واقف

مکن ای خانمان خراب مکن