واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۸

به کوی یار گذاری که داشتم دارم

به عاشقی سروکاری که داشتم دارم

حنا نیم که دهم دامن وفا از دست

سری به پای نگاری که داشتم دارم

گلم ز جیب ز فیض بهار گریه دمید

به پیرهن دو سه خاری که داشتم دارم

غبار گشتم و بر برگ گل نشستم لیک

هوای دامن یاری که داشتم دارم

فشاند بر سر خاکم به ناز دامن و گفت

به خاطر از تو غباری که داشتم دارم

برای من مکن ای چرخ فکر پیراهن

من از لباس تو عاری که داشتم دارم

نرفت تیرگی از کلبه‌ام به شمع افسوس

ز زلف او شب تاری که داشتم دارم

گذشت اگرچه ز حد بی‌قراریم واقف

به کوی یار قراری که داشتم دارم