واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۶

همان بهتر که من از آستانش زود برخیزم

چه لازم بعد روزی چند ناخشنود برخیزم

ز سودا نقد جان خویشتن را پرزیان کردم

نشستن بر در او چون ندارد سود برخیزم

برایت سوختم رحمی نفرمودی ازین ماتم

سیه‌پوش از سر آتش به‌سان دود برخیزم

چنان سوزم که همچون شعله خاکسترنشین گردم

ندانم کز سر آتش به‌سان دود برخیزم

ز بس ترسم که گرد غم نشیند بر دلش از من

پس از دیری اگر با او نشینم زود برخیزم

نشستم عمرها واقف به خاک آستان او

چو بر رویم دری از مرحمت نگشود برخیزم