واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۸۲

تا به کی از ستمش آه کنم

به که تفویض الی‌الله کنم

منعم از شکوهٔ آن زلف مکن

قصه‌ای نیست که کوتاه کنم

به سفر می‌روی ای سرو روان

باش تا جان به تو همراه کنم

رخصت از یار ندارم ورنه

پیش او گریهٔ دلخواه کنم

خواجه گو راه به درونم بدهد

بنده‌ام خدمت درگاه کنم

من که در محفل او راهم نیست

چه کنم تا به دلش راه کنم

کاهش دل چو نویسم سویش

نامه انشا به پر کاه کنم

هست آه سحر و گریهٔ شام

آنچه واقف گه و بی‌گاه کنم