واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۷۱

در خواب همچو روی تو روی ندید چشم

زان‌رو تو را ز جمله نکویان گزید چشم

خواهم به گوشه‌ای که نباشند مردمان

گویم به یار از غم دل آنچه دید چشم

رفتی و همچون قطرهٔ اشک از گداز شوق

از خانه در قفای تو بیرون دوید چشم

بفرست بوی پیرهن خویش با صبا

مپسند اینکه از تو شود ناامید چشم

در اشکباری ابر سیه شد طرف به من

ای گریه همتی که شود او سفید چشم

ای طائر خجسته یکی از درم درآ

تا کی در انتظار تو خواهد پرید چشم

واقف چه‌سان به مجلس می جلوه‌گر شود

شوخی که از حباب می او رسید چشم