شکوهها کز روزگار ناموافق میکنم
خوب اگر فهمی ز یار ناموافق میکنم
سبحه گردانم به آن دستی که ساغر میکشم
من به یک دست این دو کار ناموافق میکنم
فصل گل آمد ز من شور جنونی گل نکرد
خاک بر سر زین بهار ناموافق میکنم
گشت بد آب و هوای کویش ز اشک و آه غیر
خیر باد این دیار ناموافق میکنم
زلف از دستم کشیدی روی گرداندی ز من
شکوه از لیل و نهار ناموافق میکنم
مشت خونم از حنا واقف ندارد پای کم
میروم نذر نگار ناموافق میکنم