واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۲

در گریه به دولت تو ممتازم

از یاد تو اشک را گهر سازم

تنگ آمدم از جنون نمی‌دانم

زنجیر به گردن که اندازم

مانند سپند دور چشم بد

بوی از سوز دارد آوازم

شرمی از روی من نمی‌دارد

این اشک که گشته است غمازم

از سر گیرد زمانه طوفان را

هرجا ز غم تو گریه آغازم

گر سر دارم دریغ از تیغت

در حشر چگونه گردن افرازم

روزی خواهی فتاد از چشمم

ای اشک مگو به مردمان رازم

با کنج قفس ز بس که خو کردم

واقف از یاد رفت پروازم