واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۱

هر کرا رفت دل از دست حزین من بودم

هر که گردید غمین چین به جبین من بودم

نبرد نام من امروز کسی در بزمت

یاد روزی که دران حلقه نگین من بودم

دوش جولانگریت گرد برآورد از من

هر کجا رخش تو می‌تاخت زمین من بودم

باختی نرد محبت به رقیبان افسوس

در رهت باخته جان و دل و دین من بودم

گرچه در بادیهٔ عشق تو صیاد بسی است

آنکه بنشست نخستین به کمین من بودم

بر سر راه تو نقش قدم غیر نبود

که سر کوچهٔ غم خاک‌نشین من بودم

محرم راز تو شد هرکس و ناکس امروز

پیش ازین واقف سر تو همین من بودم