ز وصل آن گلاندام است تا بیبهره آغوشم
بود پشتارهای چون خارپشت از خار بر دوشم
به دشواری رود از سنگ نقش آثار طالع بین
که آن بیمهر من یکبار کرد از دل فراموشم
تو بنویسی به کس مکتوب لیک از بدگمانیها
چو برخیزد کبوتر از لب بامش برد هوشم
نمیسازد به دامن پای من از هرزهگردیها
ز دستش میکند آخر گریبان چاک پاپوشم
به شکر اینکه گفت آن غنچه لب واقف به من حرفی
عجب نبود اگر چون گل زبانها روید از گوشم