واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۳

بر سر کوی وفا می‌گریم

چشم بد دور به‌جا می‌گریم

چون کنم گریه میا بر سر من

که بلا هوش ربا می‌گریم

دل آن شوخ مگر نرم کنم

سخت هنگام دعا می‌گریم

گریه آب رخ من ریخت به خاک

وای من باز چرا می‌گریم

بی‌دماغم ز مصیب زده‌ها

می‌روم دور و جدا می‌گریم

بی‌سبب نیست لباسم گلگون

بهر آن سرخ قبا می‌گریم

منعم از گریه چه حاصل که چو شمع

تا رمق هست مرا می‌گریم

اشک‌ریزان روم از شهر به دشت

از کجا تا به کجا می‌گریم

واقف از سایهٔ بالای کسی

مبتلایم به بلا می‌گریم