واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۷

به سودای سر زلف تو شادم

ولی ترسم دهد روزی به بادم

تو از شوخی و من از بی‌قراری

ز یادم رفتی و رفتی ز یادم

بشویید ای رفیقان دست از من

که در چاه زنخدانی فتادم

مرا از درد نوشی نیست انکار

بلی هستم ولی صاف اعتقادم

چه‌گویم از بیاض گردن یار

که روشن شد ز سیر آن سوادم

ستانم وعدها زین بی‌وفایان

اگر بر عمر باشد اعتمادم

عزیزان خیلکی بی‌ذوقم امروز

کدام افسرده‌دل کرده است یادم

محبت خونی اوقات من شد

که خون می‌ریزد از چشمم دمادم

به تیغش چاک کردم سینهٔ خویش

در فیضی به روی دل که شادم

گرفتم تا ازو مکتوب جانان

به قاصد نقد جان انعام دادم

چرا واقف کنم تقلید مجنون

که من در عشق صاحب اجتهادم