کی شب هجر تو ظالم خواب میآید به چشم
دود برمیخیزد از دل آب میآید به چشم
بیثباتیهای دولت هر که دارد در نظر
گوهر او را پارهای سیماب میآید به چشم
میکشی هر کس که یاد از نرگس مستت گرفت
آفتاب محشرش مهتاب میآید به چشم
تا من دیوانه پوشیدم نظر را از لباس
هر کف خاکسترم سنجاب میآید به چشم
تا سری با سجدهٔ تسلیم پیدا کردهام
تیغ او واقف مرا محراب میآید به چشم