واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۳

تو را با من سر جور و جفا بود است دانستم

سرت گردم گناه من وفا بود است دانستم

تو را ای بی‌مروت یار گرفتن دوست نامیدن

غلط بود است فهمیدم خطا بود است دانستم

ازین آهسته رفتن‌ها وزین برگشته دیدن‌ها

تو را جانان حریفی در قفا بود است دانستم

خدنگ غمزهٔ ابروکمانان از نشان دل

نمی‌گردد خطا تیر قضا بود است دانستم

نرفت از شربت وصلم حرارت از جگر واقف

مریض عشق را مردن بود است دانستم