ز دست عزیزان وطن میگذارم
وطن گر بهشت است من میگذارم
هوای قفس ریخت آتش به بالم
چمن را به مرغ چمن میگذارم
گرفتم که دامن ز دستم کشیدی
تو را ای ستمکار من میگذارم
مرا خانهای بود دل نام لیکن
ز دست تو بنیادکن میگذارم
گرفته گریبانم او دامنش من
نه او میگذارد نه من میگذارم
ازین بدحریفان خدا حافظت باد
تو را مست در انجمن میگذارم
دهم جان به تلخی که شیرینلبی را
به صد حسرت کوهکن میگذارم
دلم را که دارد هوای شکستن
در آن طرهٔ پرشکن میگذارم
مرا نسبتی هست با شمع واقف
چو میرم همین پیرهن میگذارم