هیچگه یاد آن پسر نکنم
که چو یعقوب گریه سر نکنم
نکشم ناله گریه سر نکنم
تا ازین غم به کس خبر نکنم
دیده از دیدنش چهها که ندید
بعد ازین سوی او نظر نکنم
بدرفیقی است دل خداحافظ
همره او دگر سفر نکنم
اگر از کوه درد جان بردم
هوس یار خوشکمر نکنم
کرده زلف تو ام مطّولخوان
قصهٔ خویش مختصر نکنم
نیست یک شب که بستر و بالین
واقف از آب دیده تر نکنم