واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۵

جان آزرده به کوی تو سپردیم و شدیم

تو بزی شاد که ما غمزده مردیم و شدیم

تا به کی گرم به اغیار توان دید تو را

آخر از بزم تو چون شمع فسردیم و شدیم

از جان گذران سخت مکدر رفتم

گرد بسیار درین قافله خوردیم و شدیم

این جهان چیست مرض‌خانهٔ ما بیماران

به ضرورت نفسی چند شمردیم و شدیم

غم و دردی که به جان ماند ز مجنون واقف

همره خویش ازین بادیه بردیم و شدیم