واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۲

از کوی یار خاک به سر کرده می‌روم

وز سر هوای عشق به در کرده می‌روم

پیش آمده است راه جگرخوار دوریم

برگ سفر ز لخت جگر کرده می‌روم

ای خواجه چند جور و جفا می‌توان کشید

دانسته باش بنده خبرکرده می‌روم

از من مشو ملول کزین انجمن چو شمع

من هم شبی به گریه سحر کرده می‌روم

افکندیم ز چشم نمی‌ایستم کنون

مانند اشک پای ز سر کرده می‌روم

از من مپوش چهره که من با غلو شوق

بر عارض تو یک دو نظرکرده می‌روم

دشمن چو تیغ قهر به سر می‌زند مرا

از لطف دوست قطع نظر کرده می‌روم

خالی و خشک رفتن ازین در نمی‌توان

واقف به خون دل مژه تر کرده می‌روم