واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۵

خوش آنکه من از دانش و فرهنگ برآیم

آیینهٔ یارم گر ازین زنگ برآیم

آغشته به خون می‌روم از کوی تو بیرون

می‌خواست دل من که به این رنگ برآیم

دل‌باخته از خصمی هفتادودو ملت

آن به که من از معرکهٔ جنگ برآیم

کو جاذبهٔ لطف نسیمی که درین باغ

چون بوی گل از پیرهن رنگ برآیم

زان باغ که آنجا شکفد غنچهٔ تصویر

تقدیر چنین خواست که دلتنگ برآیم

عریان‌تنیم ساخته مطعون خلائق

بر خاک درش غلطم و از ننگ برآیم

چون چشمه من ای سنگدل از دست تو فردا

با دیدهٔ گریان ز ته سنگ برآیم

واقف ندهد گوش به آواز من آن گل

با مرغ چمن گرچه هم‌آهنگ برآیم