با غیر سری داری و گویی که ندارم
پنهان نظری داری و گویی که ندارم
ای خانهبرانداز به سر کوچهٔ اغیار
شبها گذری داری و گویی که ندارم
ما را دهنی تلخ پر از زهر تو بیرحم
تنگ شکری داری و گویی که ندارم
از عشوهٔ پنهان پی غارتگری دل
با خود حشری داری و گویی که ندارم
من چون نزنم دست ز حسرت به سر خویش
جانان کمری داری و گویی که ندارم
از راز نهان تو خبریافته واقف
دل با دگری داری و گویی که ندارم