واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۸

از وصل دلبر دل برگرفتم

خود را به یادش در بر گرفتم

گفتی به داغم می‌سوز چون شمع

فرمان نازت از سر گرفتم

این بار شاید سودی ببینم

سودا به زلفش از سر گرفتم

چشم پرآبم سودی نبخشید

از آتش دل تا در گرفتم

یار آمد از در بهر نثارش

از گریه مشتی گوهر گرفتم

رفتم پی دل ای وای بر من

دیوانه‌ای را رهبر گرفتم

دنیا و عقبی از دست دادم

ساغر از دست ساقی گرفتم

واقف نشستم در گوشهٔ دل

هر دو جهان را محشر گرفتم