چو خم به گوشهٔ میخانه نسبتی دارم
چو می به شیشه و پیمانه نسبتی دارم
ازان ز شهر به در میروم شتابزده
که همچو سیل به ویرانه نسبتی دارم
چرا به خرد و بزرگ زمانه بنشینم
که من به شیشه و پیمانه نسبتی دارم
اگرچه راه ندارم به صدر همچو غبار
به آستانهٔ جانانه نسبتی دارم
ازان ز پهلوی فرزانگان گریزانم
که من به مردم دیوانه نسبتی دارم
مرا به سلسلهٔ سبحه اعتقادی نیست
که من به گریهٔ مستانه نسبتی دارم
به سر کنم به گل و شمع روز و شب واقف
که من به بلبل مستانه نسبتی دارم