واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۳

چو خم به گوشهٔ میخانه نسبتی دارم

چو می به شیشه و پیمانه نسبتی دارم

ازان ز شهر به در می‌روم شتاب‌زده

که همچو سیل به ویرانه نسبتی دارم

چرا به خرد و بزرگ زمانه بنشینم

که من به شیشه و پیمانه نسبتی دارم

اگرچه راه ندارم به صدر همچو غبار

به آستانهٔ جانانه نسبتی دارم

ازان ز پهلوی فرزانگان گریزانم

که من به مردم دیوانه نسبتی دارم

مرا به سلسلهٔ سبحه اعتقادی نیست

که من به گریهٔ مستانه نسبتی دارم

به سر کنم به گل و شمع روز و شب واقف

که من به بلبل مستانه نسبتی دارم