واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۱

زمین خدمتش گاهی که یابم یار می‌بوسم

گهی از درد محرومی در و دیوار می‌بوسم

به ذوق آنکه خورداست از لب شمشیر او بوسی

دهان زخم را می‌بوسم و بسیار می‌بوسم

مرا تیری زدی کو بخت تا دست تو را بوسم

چه بوسیده است شستت را لب سوفار می‌بوسم

چنان دیوانهٔ آن قامت و رخسار گردیدم

که پای سر و گل را در چمن صدبار می‌بوسم

در اوراق دلم ثبت است آیات وفا واقف

من آن را از ره تعظیم مصحف‌وار می‌بوسم