شکوهها از یار در دل میبرم
از گل صدخار در دل میبرم
حرفهای گفتنی ناگفته ماند
میروم ناچار در دل میبرم
کی توان گل کرد خاک کوی او
گریههای زار در دل میبرم
گفتم ارنی لنترانی گفت یار
حسرت دیدار در دل میبرم
خوشهای زین خرمنم حاصل نشد
غصه صد خروار در دل میبرم
خان و مان خلق نتوان سوختن
آه آتش بار در دل میبرم
واقف از کمالتفاتیهای یار
شکوهٔ بسیار در دل میبرم