واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۶

در آغاز محبت از جفای دلستان مردم

وفاداری نکرده وای عمرم نوجوان مردم

اگر گل بر سر خاکم بریزی غنچه می‌گردد

ز بس دل تنگ از یاد دهان دلبران مردم

ز کس حرف پریشان‌حالی گلزار نشنیدم

هزاران شکر ایزد در قفس پیش از خزان مردم

به امیدی که سازد تازه بوی گل دماغم را

به گلگشت چمن رفتم ز شور بلبلان مردم

به جای گریه مردم را به حالم خنده می‌آمد

که بهر کسب شادی بی‌تو خوردم زغفران مردم

رفیقان گرم بگذشتند و من از داغ مهجوری

درین وادی چو آن آتش که ماند از کاروان مردم

شنیدم تا صفیر همنوایان در قفس واقف

ز محرومی من بی‌بال و پر در آشیان مردم