واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۴

چنان مکن که ز کوی تو خوار برخیزم

ز روی مهر و وفا شرمسار برخیزم

بیا و وعده وفا کن وگرنه بهر خدا

بگو که من ز ره انتظار برخیزم

قیامتی شود آن دم که من ز دست غمت

دریده جیب کفن از مزار برخیزم

به رنگ لاله ز دست تو روز رستاخیز

ز خاک با جگر داغدار برخیزم

همان به خاک نشینم ز کلفت دوران

هزار مرتبه گر چون غبار برخیزم

به مرگ خویش نشینم به زندگی سوگند

خدا نکرده که از کوی یار برخیزم

ز گریه کار به جای رسانده‌ام واقف

که در مقابل ابر بهار برخیزم