چنان مکن که ز کوی تو خوار برخیزم
ز روی مهر و وفا شرمسار برخیزم
بیا و وعده وفا کن وگرنه بهر خدا
بگو که من ز ره انتظار برخیزم
قیامتی شود آن دم که من ز دست غمت
دریده جیب کفن از مزار برخیزم
به رنگ لاله ز دست تو روز رستاخیز
ز خاک با جگر داغدار برخیزم
همان به خاک نشینم ز کلفت دوران
هزار مرتبه گر چون غبار برخیزم
به مرگ خویش نشینم به زندگی سوگند
خدا نکرده که از کوی یار برخیزم
ز گریه کار به جای رساندهام واقف
که در مقابل ابر بهار برخیزم