واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۴

این دل گم‌گشته را در زلف خوبان یافتم

بعد عمری یافتم لیکن پریشان یافتم

دل ز درد عشق بریان دیده گریان یافتم

منت ایزد را که من این یافتم آن یافتم

خواب دیدم کز نهال عیش می‌چینم ثمر

چون شدم بیدار لخت دل به دامان یافتم

گشت تا چشم دلم روشن سواد معرفت

سرمه‌سان در هر سیاهی نور پنهان یافتم

تا شدم صاحب مذاق آن تلخی دشنام را

شیرهٔ جان یافتم شیرین‌تر از جان یافتم

بوسه‌ای زان لب گرفتم زخم دل را سود کرد

بخت را نازم که مرهم از نمکدان یافتم

لحظه‌ای در خواب رفتم از خیال آن مژه

تا شدم بیدار سوزن در گریبان یافتم

بی‌خبر بودم ز دل کردم چو در کارش نظر

در سر این قطرهٔ خون شور طوفان یافتم

سرزمینی از برای سجده می‌کردم طلب

شکر لله آستان شاه جیلان یافتم

وا شده دل کرد دنیا را به چشم من بهشت

تا شگفت این غنچه زندان را گلستان یافتم

از دل خوش گشته واقف عمرها کردم سراغ

اشک چندی عاقبت بر نوک مژگان یافتم