واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۴

به اشک شام و به آه سحر چه چاره کنم

دلست باعث این دردسر چه چاره کنم

ز گریه در غم دل ای که می‌کنی منعم

بگو به جوشش خون جگر چه چاره کنم

بسان آیینه وقف تو کرده‌ام خانه

گر از غرور نیایی ز در چه چاره کنم

ز دست آن مژه خون می‌شوم علاجی نیست

شکست در رگ جان نیشتر چه چاره کنم

ز گریه‌ام جگرخاره آب می‌گردد

نمی‌کند به دل او اثر چه چاره کنم

ز پا فتادم و او بر سرم نمی‌آید

وگرنه عمر من آمد به سر چه چاره کنم

مرا دماغ نماندست و طبع نازک او

شکایت ار نکنم مختصر چه چاره کنم

دگر ز عشق شدم خوار در وطن واقف

اگر سفر نگزینم دگر چه چاره کنم