نی به خواب آسوده گردد نی به بیداری دلم
کرده پیدا اضطراب عشق پنداری دلم
فصل گل آمد که تا از یاد ایام وصال
سر کند در سینه چون مرغ قفس زاری دلم
نام شمع و گل به پیش من مبر ای همنشین
داغ گردیدست از خوبان بازاری دلم
ظاهراً زنجیر زلفی بهر من آماده شد
در بر من میزند فال گرفتاری دلم
با غم هجران نگردید است رو با رو هنوز
غائبانه میزند لاف جگرداری دلم
بخیه و مرهم چهکار آید مرا ای همدمان
خورده از مژگان شوخی خنجر کاری دلم
جنس غم گر از کسادیها نمیارزد به هیچ
میکند واقف به نقد جان خریداری دلم