آزرده ز کوی یار رفتم
یعنی به دل فگار رفتم
باز آمدنم دگر محال است
رفتم چو ازین دیار رفتم
چون ابر بهار زین گلستان
با دیدهٔ اشکبار رفتم
تا چشم بههم زدم درین راه
از خود همچون شرار رفتم
آوارهٔ هر دیار گشتم
زان دم که ز یاد یار رفتم
از وصل چه حالصم که امشب
او آمد و من ز کار رفتم
صحرا صحرا به یادت از خویش
در قافلهٔ بهار رفتم
چندان رفتم به جستوجویش
کز خاطر روزگار رفتم
دلسوختهای چو خود ندیدم
صدبار به لالهزار رفتم
در راه طلب ز اشک خونین
واقف گلگون سوار رفتم