واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۴

بساط گریه خواهد کرد طی چشم

بریزد خون دل را تا به کی چشم

بیا مطرب بدم در قالبم جان

نوازش از تو دارم همچون نی چشم

نی نرگس شود انگشت ساقی

چنین دوزند اگر بر دست وی چشم

چراغ بینشم نور از رخت داشت

چو رفتی از نظر دل گفت هی چشم

چرا مستی نجوشد از نگاهت

که داری چون حباب می ز می چشم

خراب آخر نمودی خانهٔ خویش

نمی‌گفتم بترس از گریهٔ چشم

چه بی‌رحمانه خونم ریختی آه

تو گویا خونی من بودی ای چشم

دگر نم در دلم واقف نماند است

بساط گریه خواهد کرد طی چشم