واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۰

تا سیم‌بری به هم رسانم

رفتم که زری به هم رسانم

لخت جگری به هم رسانم

برگ سفری به هم رسانم

گر تو دگری به هم رساندی

من هم دگری به هم رسانم

فریادکنان روم به هر سو

تا دادگری به هم رسانم

ناصح سر حرف وا مکن باش

تا گوش کری به هم رسانم

ای ناله مکن شتاب صیری

تا من اثری به هم رسانم

داغم مکن ای فرق رحمی

تا من جگری به هم رسانم

گه در کنعان گهی به مصرم

تا خوش پسری به هم رسانم

تا ذوق کنم به سنگ طفلان

شوریده‌سری به هم رسانم

می‌گردم کو به کو درین شهر

کز دل خبری به هم رسانم

رفتم به تلاش درد واقف

شاید قدری به هم رسانم