واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۳

خواهم شود از پیچ و خم زلف رها دل

تا چند بود بستهٔ این دام بلا دل

آسود ز آشفتگی آن روز که آورد

رو جانب ابروی تو چون قبله‌نما دل

عمریست که دارد به زنخدان توام دل

فریاد که در چاه فکندست مرا دل

بر باد مده دفتر جمعیت خود را

چون غنچه پریشان مکن از کسب هوا دل

برداشته از پهلوی من بس که ستم‌ها

چون تکمه گرفتست گریبان مرا دل

از شوق درین قافله چون دانهٔ تسبیح

آید به سر راه تو دل را ز قفا دل

خواهد که دل از دست تو واقف بستاند

تا چند ز دست تو کشد جور و جفا دل