از جنگ تو شدم من دلتنگ منفعل
صلحی بکن کنون که شود جنگ منفعل
شرمنده شو ز خود که به این سیمپیکری
داری دلی که هست ازو سنگ منفعل
بر اشک سرخ گونهٔ زارم نظر نکرد
گشتیم پیش یار به هر رنگ منفعل
هر خس شکفته است چو گل در حریم او
من مانده غنچهسان به دل تنگ منفعل
دارم به پشت خم بر آن یار دلنواز
آن زار نالی که شود چنگ منفعل
واقف شب گذشته ز آهنگ نالهات
تا صبح بود مرغ شبآهنگ منفعل