ای که هرگز نکنی چارهٔ بیماری دل
نرسیده است به گوش تو مگر زاری دل
حق همسایه فراموش نمیباید کرد
ای جگر خون شو و در گریه بده یاری دل
میدهم یاد به مرغان قفس شیون را
سر کنم ناله چو از درد گرفتاری دل
کس نیاورد نشان از دل گمگشتهٔ من
جان برآید مگر اکنون به طلبکاری دل
تو نداری غم دل لیک خیال تو ز لطف
هست هر لحظه نهان از تو به غمخواری دل
کس جگرگوشهٔ خود را نفروشد به رضا
زور حسنت شده باعث به خریداری دل
دارد آن طرهٔ طرار سر دلبردن
آه تا چند توان کرد خبرداری دل
کوه غم در نظرت چون پر کاه است سبک
چه کنم پیش تو اظهار گرانباری دل
خواب از چشم تو چو آیینه گردد سفری
گویم ار پیش تو افسانهٔ بیداری دل
تیر غم بر دل عاشق ز درون میآید
هست بیفایده ای سینه سپرداری دل
من دیوانه بر آن زلف چهها میلرزم
ترسم از هم گسلد سلسلهٔ تاری دل
تا شبی دولت دیدار تو بینم در خواب
از خدا میطلبم دولت بیداری دل
گرچه از تشنگیام جان به لب آمد واقف
صبر کردم ز عقیقش به جگرداری دل