واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۸

زلف تو ز بس حال مرا ساخته مختل

می‌آمدم از سینه برون آه مسلسل

بس خون جگر خورده‌ام از یاد عقیقش

یک بوسه نگردد به دل مایتحلل

افسردگیت ژاله‌صفت عقدهٔ کار است

ای دل بگداز آی که این عقده شود حل

زنهار مکن بر سخن اهل دل انکار

گفتم سخنی با تو تأمل فتأمل

هرگز نشود در نظر خویش مکرر

با اینکه دو بیند همه را دیدهٔ احول

بگذار دلا فکر دهان و کمر او

تا چند روی از پی موهوم و مخیل

از سفله‌نوازی تو ای چرخ عجب نیست

گر تاج مکلل بگذاری به سر گل

کی نرمی اندام تو در خواب ببیند

صد سال اگر خواب کند صورت مخمل

بی یار ز بس پشت به دیوار نشستم

چون صورت دیوار شدم نقش معطل

در گوشهٔ تنها که تو باشی و دو گوشت

خواهم که بگویم به تو ما قل و ما دل

خاک قدمش سود دهد درد سرم را

واقف نکشم درد سر سودن صندل