ربودی جان من زین دل ازان دل
چه خواهی کرد آخر یک جهان دل
به کویش میرود از من نهان دل
مرا دشمن ز جان شد دوستان دل
به کوی یار بنگر یک جهان دل
فتاده از زمین تا آسمان دل
چه سازد گر نسازد با جفایت
ستمکش دل زبون دل بیزبان دل
دلش سنگین و چشمش سخت خونریز
خداحافظ ازان چشم و ازان دل
بود سرگشتهٔ یادت چو تسبیح
به صحرای طلب یک کاروان دل
دل از من کندی و دادی به اغیار
عبث بهر تو عمری کند جان دل
گرفتم دل گرفتم زود لیکن
به من کی میگذارد دلستان دل
من از وی داد خود را میستانم
اگر واقف نبودی در میان دل