واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۱

ز شیون دل غنچه آزرد بلبل

مگر بوی از درد من برد بلبل

به یادت سحر در چمن ناله کردم

به دردی که افسرد گل مرد بلبل

به گلشن گلی زیب دستار کردم

قیامت مرا بر سر آورد بلبل

فکندم ز سر زود گل را وگرنه

ز شیون مرا مغز می‌خورد بلبل

بهار است و شوری درین گلستان نیست

چه افتاد یا رب مگر مرد بلبل

تو را در چمن دید و بهر خوش آ»د

به منقار پیشت گل آورد بلبل

بر همنوایان گلزار واقف

ز من ارمغان این غزل برد بلبل