واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۱

هرگز نشد دل ما یک‌دم به ما موافق

پهلو تهی نمودیم زین یار ناموافق

عریان‌تنی نزیبد غیر از فقیر کس را

تنها به قامت من هست این قبا موافق

آن‌کس که پای او کرد در عشق خود به زنجیر

دیگر نیفتد او را کفشی به پا موافق

زین جسم عنصری نیست یک لحظه جان من شاد

افتاده‌ام ز عمری در چار ناموافق

از گریه کور گشتم خاک درش بیارید

شاید به چشمم افتد این توتیا موافق

بیمار عشق واقف مشکل دوا پذیرد

گردد مخالفش آب چون شد هوا موافق

ردیف الکاف