از دامگاه دهر رمیدم به احتیاط
دامن بخارزار کشیدم به احتیاط
چسبیده بود بس که به پیکان او دلم
از سینه تیر یار کشیدم به احتیاط
آخر مرا گذار به دام و قفس فتاد
هرچند ز آشیانه پریدم به احتیاط
تا کار من به نرگس جادوی او فتاد
بر خونش ان یکاد دمیدم به احتیاط
از بس که داشت آیینهٔ روی او صفا
در پیش یار آه کشیدم به احتیاط
در نوش بس که تعبیهٔ نیش ددیدهام
آن لب شی وصال مکیدم به احتیاط
ناصح نگشت یک سحنت دلنشین من
هرچند گفتهٔ تو شنیدم به احتیاط
آخر ز من نشست غباری به خاطرش
در کوی او اگرچه طپیدم به احتیاط
رسوای عالمی شدم آخر به رنگ صبح
واقف اگرچه جیب دریدم به احتیاط