واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۵

کرده زلف تو پا به زنجیرش

دل ندانم چه کرده تقصیرش

کار ساز دل و جگر نگهت

چشم دارم ز چشم زنجیرش

خانه‌ام شد خراب و کس گرفت

گل در آب از برای تعمیش

تشنه از بس هجوم کرد نماند

دم آبی به جوی شمشیرش

صد سر تیر دور افتادست

از وفا وعدهٔ سر تیرش

می‌رود این دل دو نیم از شوق

همچو سوفار از پی تیرش

گریهٔ من که سنگ را بشکافت

در دل یار نیست تأثیرش

رفت واقف که درد دل گوید

گریهٔ زار شد گلوگیرش