واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۳

کشته گشتم ز طبع روشن خویش

شمع‌سان خون من به گردن خویش

نسبتم شد به زلف یار درست

بس که کردم شکستگی فن خویش

سر نکردم فدای تیغ کسی

می‌برم این گنه به گردن خویش

خار در چشم باد اگر جز رشک

دیده باشم گلی به دامن خویش

تا گریبان فرو روی در آب

گر فشارم ز گریه دامن خویش

واقف از یاد دانهٔ خالش

کرده‌ام وقف مور خرمن خویش