از غم دوری ماهی که مپرس
دارم آن روز سیاهی که مپرس
تاخت آورده به معمورهٔ دل
ترک چشمش به سپاهی که مپرس
وه که درعین تغافل زان چشم
چشم من دیده نگاهی که مپرس
بر در عفو به این موی سفید
میبرم روی سیاهی که مپرس
برده افسوس مرا از ره راست
سرو کج کرده کلاهی که مپرس
گریهام کشتی طوفانزده ساخت
دارم احوال تباهی که مپرس
واقف از یاد نگاهی که مگو
از دلم سرزده آهی که مپرس